بازدید: 1950 | تاریخ انتشار : 14 مهر 1392

به گزارش خبر نگار نسیم خنداب:محمد اکبری سال 1329 در محله( ایلان غیوران)  خیابان انقلاب خنداب به دنیا آمد او فرزند رحیم اکبری است 

8 الی 9 سال داشت که به علت بیماری آبله بینایی چشمهایش را از دست داد و برادر و خواهرش نیز بخاطر آبله از بین رفتند
 
از 4 سالگی علاقه شدید او به کتاب و مدرسه باعث شده بود تا او نیز با بچه های مکتب به مکتب خانه برود
 
یکی از خاطراتش که می گوید من هر روز با بچه ها به مدرسه میرفتم روزی حضور و غیاب می کردند وقتی که تمام شد دیدند که یکی از افراد اضافی است و مرا از کلاس بیرون کردند و بعد از آن روز دیگر من را حتی داخل حیاط هم راه نمی دادند
 
او می گوید پدرم کتابهای بسیاری داشت ، من در خانه آنها را بر میداشتم و به عکسهای آنان نگاه می کردم و روزی به پدرم گفتم چطور میتوانم این نوشته ها را بفهمم گفت : باید بری مدرسه تا خواندن و نوشتن یاد بگیری
 
اکبری گفت من که سنم نرسیده بود که به مکتب خانه برم به همین علت  نتوانستم خود را راضی کنم و رو کردم به حفظ کردن مطالب ، من حافظهء خوبی داشتم بچه ها میخواندند و من هم حفظ می کردم به شعر حافظ ، سعدی ، پروین اعتصامی ، نهج البلاغه و قرآن علاقه زیادی داشتم
 
ادامه داد من می خواستم قرآن یاد بگیرم ولی شرایط محیا نبود تا زمانی که برق به خنداب آمد ،سال 66 بود که من حس کردم می توانم در یاد گیری قرآن فعالیت کنم و با ضبط صوت و نوار شروع به حفظ کردم ،خیلی سخت بود؛ 3 الی 4 تایی ضبط صوت خراب کردم و بالاخره درمسابقه قرآنی سمنان  شرکت کردم و آنجا حس کردم بچه ها با خط بریل قرآن می خوانند و آنجا با مسئولان صحبت کردم و گفتم من باید چکار کنم تا با خط بریل قرآن بخوانم ،گفتند باید با مسئولان در استان خود صحبت کنید و من در استان به مسئو لان در استان مراجعه کردم ولی ترتیب اثری ندادند

الان حدود 1 سالی است که قلم هوشمند خریداری کردم؛ کاش 20 سال پیش این قلم را داشتم
 
 

نسیم خنداب


 او می گوید من دنیای شما را دیدم و آنرا درک کردم  و الان نیز دنیای دیگری دارم که شما آنرا درک نمی کنید
 
آقای اکبری : من عصا استفاده نمی کنم و راه منزل و حومه خانه خود را تشخیص می دهم
 
شایان ذکر است  محمد اکبری کتابی  را به نام ((چشم ساری بر کویر)) در سال 1347 به چاپ رسانده است
 

 
یکی از سرودها وی :

 اگر دوباره بدست آورم جوانی خویش                                      هزار قصه سرایم ز ناتوانی خویش
بگویمش منم آن اندلیب فصل خزان                                        که بی تو هیچ ندانم ز نغمه خوانی خویش
 نه میل ترف چمن دارم ،نه ذوق بهار                                      نه شور و شوق پریدن ،به پر فشانی خویش
 چو نقطه در دل پرگار سرنوشت اسیر                                     نه محرمی که بگویم غم نهانی خویش
مگر به یاد تو خیز سرود عشق، ز دل                                      وگر نه خسته ام از رنگ زندگانی خویش
به باغبانی ات ای گل دلم نشد خرسند                                   که هیچ سود ندیدم ز باغبانی خویش
چو اکبری شب و روزم به گریه می گذرد                                  ز رفتن تو و از درد نا توانی خویش

 

 

 

 

 



کانال تلگرامی نسیم خنداب
» مطالب مشابه

نظرات:

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *