بازدید: 2029 | تاریخ انتشار : 30 اردیبهشت 1393
گفتگوی مختصر خبرنگار نسیم خنداب با پدر شهید علی یادگاری؛

این مطالب از زبان پدر معلم شهید علی یادگاری نوشته شده است:
ملا محمود یادگاری از ابتدای تولد فرزندش در ماه رجب شروع کرد و گفت،خدا علی را در ماه رجب به ما داد،تولدش در روز ولادت امیرالمومنین بود و به همین جهت نامش را علی گذاشتیم.
ملا محمود:یک روز در مکتب خانه درس میدادم که خبر دادند علی هنوز دارد گریه می کند،3 روز بود که مدام گریه می کرد و ساکت نمی شد ،من به خانه آمدم و بچه را در بغلم گرفتم،آنروزها در خنداب دکتر نبود،همسایه ای داشتیم که حاج عبدالله نام داشت که زنش منزل ما تشریف داشت به ما گفت من خاک تربت دارم ،زنم گفت برو بیار تا کمی به بچه بدهیم شاید ساکت شود،زن همسایه رفت و کمی تربت سیدالشهدا آورد و ما آن را با آب در کاسه چینی مخلوط کردیم و کمی بر روی زبان علی گذاشتیم ،بعد از انجام این عمل علی ساکت شد و گریه اش قطع شد و دیگر مثل آنروزها گریه نکرد.
علی تازه به سن تکلیف رسیده بود و تازه روزه می گرفت،یک روز ما به او دبه ماستی دادیم و گفتیم این را برای برادرت به اراک ببر،برادرش پاسدار بود ،او رفت در حالی که روزه بود ،و بعد از مدت ها در دفتر خاطراتش خواندیم که نوشته بود من آنروز روزه روزه بودم و روزه ایم را خورده ام در حالی که به من واجب بوده است و ما نیز یک روز برای او روزه گرفتیم.
ملا محمود در صورتی که چشمانش پر از شک شده بود گفت:انقلاب شد علی به من می گفت آقا من و هم بفرست جبهه،گفتم پسرم از تو کاری ساخته نیست تو هنوز جثه ات کوچک است،علی گفت،چرا از من کاری ساخته نیست یعنی من سنگ هم نمی توانم پرتاب کنم.
مدیر مدرسه علی به من گفت ملا این پسرت ما را کلافه کرده ،هر روز به ما می گوید من می خواهم بروم جبهه.
بعد از مدرسه به خانه نمی آمد و یک راست می رفت پایگاه بسیج و مدام زمزمه این را داشت که می خواهم بروم جبهه امام حسین مرا صدا میزند و من می خواهم بروم جبهه، بالاخره با اسرار های مکرر علی من استخاره کردم و آیه یا «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك...»آمد و علی را به جبهه اعزام کردیم و طولی نکشد که بعد از 2 هفته خبر شهادتش را آوردند.
رفقای جبهه ای علی می گفتند وقتی دشمن منطقه را گرفت ما در حال عقب نشینی بودیم که یکباره ترکش به سر علی اصابت کرد و همان جا با صورت بر روی گلها افتاد و همان جا به شهادت رسید.
این پدر شهید در حالی که از گونه هایش قطرات اشک سرازیر بود ادامه داد:علی 10 سال و 4 ماه مفقود الجسد بود و ما در خنداب روی تپه ای قبری برای علی تعیین کرده بودیم و به زیارتش می رفتیم،مردم مسخره می کردند و می گفتند ملا محمود دلش خوش است که شهید دارد و هنوز اثری از شهیدش نیست.
تا یک روز مادرش گفت،مرد استخاره کن ببینیم پسرمان کجاست،شهید شد ،گم شد یا اسیر است،من اعتقاد خاصی به استخاره دارم و استخاره کردم که آیه" لا ریب فیه فریقون فی الجنه" آمد که هنوز هم در دفترم نوشته ام و به مادرش گفتم علی شهید شده است.
ملا با بغض های سنگین سخن می گفت و ادامه داد:روزی در اتاق خانه خوابیده بودم که در خواب دیدم علی مثل آن زمان که از مدرسه می آمد به حیاط خانه آمد و یک پایش را به دیوار حیاط تکیه داد و گفت آقا سلام،گفتم علی جان کجا بودی ،گفت ما آمدیم،من از خواب بیدار شدم و حالم خیلی گرفته شده بود ،مادرش گفت چیه ،گفتم این خواب را دیدم و بعد به بیرون از خانه آمدم ، از دور یک ماشین جدید که برای بسیج بود آمد و گفت ملا محمود چیه حالت گرفته است ،خوابم را برای آنها تعریف کردم و گفتم 10 سالی است از شهیدم خبری نیست ،گفت سوار شو و ما رو برد بنیاد شهید اراک،ما اونجا پرسیدیم شهید آوردید گفتند بله، ما رفتیم زیرزمین و دیدیم چند شهید آنجاست که یکی از آن شهید ها علی من بود که هنوز روی کتش اسم علی یادگاری بود.
یک سال بعد از شهادت علی قسمت شد که با مادرش مروارید خانم مشرف شدیم نجف و از آنجا به کربلا،به نجف که رسیدیم آنجا عزاداری می کردند از حضرت علی می خواندند و مادر علی رفت برای عزارداری ،ناگهان یکی از خادمین آمد و گفت حاجی مادر شهید فوت کرد،من دلم شکست و گفتم خدایا در این غربت من چکار کنم،رفتم بالای سر مادرش و دیدیم که نقش بر زمین شده ،من به هر مشکلی که بود مروارید را به بیمارستان رساندم و دکتر گفت از غم و قصه زیاد بوده که از حال رفته ،کمی ویتامین داد و گفت اینها را به او بخوران ،یکی از پرستاران که آنجا اوضاع ما را دید گفت ما منزل داریم و ما را به منزل برد، آنجا 2 تخت داشت ما رفتیم و من مشغول شدم تا برای مادر علی دارو ها را درست کنم تا به او بدهم ،آب نبود رفتم از آشپز خانه آب داغ آوردم و گذاشتم سرد شود،و دارو ها را به خانم دادم و نشستم و گریه می کردم که ناگهان دیدم در باز شد و پسرم علی با لباس سربازی اش آمد و باز مثل همیشه گفت:آقا سلام، گفتم علی جان پسرم کجا بودی گفت:آمدم به مادرم سر بزنم از کنار من رد شد و رفت ،من با چشمان خودم دیدم که علی با مادرش کمی زمزمه کرد و رفت و من یکباره صدا زدم مروارید،خانم بلند شد نشست و جواب داد بله ،گفتم علی آمده بود، گفت کو ،گفتم آمد و رفت مادرش بعد از دیدار با علی سالم شد و بقیه زیارت گاهها را باهم زیارت کردیم و برگشتیم.
پسرم علی از بچگی با بقیه فرق داشت و از همان کودکی به خواهرانش قرآن و نماز یاد می داد.
زمانی که می خواست به جبهه برود گفت آقا تا گلهای حیاط باز شوند به مرخصی خوام آمد، درست زمان باز شدن گلها خبر شهادتش آمد.
خودم مسئول اعزام بسیجیان به جبهه بودم که شنیدم که مردم می گویند ملا خود مردم را می فرستد جبهه ،ولی خودش نمی رود ،من رفتم و در سپاه اراک ثبت نام کردم و رفتم و نزدیک 105 روز در جبهه بودم و در عملیات والفجر 4 نیز حضور داشتم.

سال قبل هم شرف حضور پیدا کردیم تا از نزدیک با مقام معظم رهبری دیدار داشته باشیم،در این دیدار آقا خامنه ای نگاهی به بنده کرد و گفت شما هم شهید زنده ای و من در جواب به آقا گفتم اسلام علیک یا انصار دین الله ،اسلام علیک یا انصار رسول الله ،اسلام علیک یا انصار امیرالمومنین ولی الله، اسلام و علیک یا انصار خمینی روح الله ،اسلام علیک یا خامنه ای عبدالله ورحمة الله و برکاته و آقا گفت مادر شهید، گفتم انالله و واناالیه راجعون.
در دیداری که با حضرت آقا خامنه ای داشتم ایشان یک جلد کلام الله مجید که داخل آن را امضاء کردند و یک عکس از دیدار با ایشان به من اهدا نمودند.



 

 تصاویری از زندگی پدر شهید علی یادگاری در شهر خنداب:

 


 

 

کانال تلگرامی نسیم خنداب
» مطالب مشابه

نظرات:

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *