بازدید: 552 | تاریخ انتشار : 25 اسفند 1394
برادر شهید مرادی گفت: با اخلاقی که مسعود داشت و به خاطر عدم دلبستگی اش به دنیا، مطمئن بودم شهید می شود.
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری نسیم خنداب، شهید مسعود مرادی، شهید شاخص سال ۹۴ شهرستان خنداب است، در همین راستا خاطرات شهید تا به حال با همرزمان و خانواده‌اش در دو قسمت منتشر شده است.

گفتگو با جمشید مرادی، برادر بزرگ و همرزم شهید مسعود مرادی:

 جمشید مرادی برادر بزرگ شهید مسعود مرادی در بیان خاطرات کودکی خود با برادر شهیدش گفت: مسعود در روستای دهسد متولد و دوران کودکی و دوران ابتدایی را در همان روستا گذراند، به لحاظ اینکه خانواده ما وضع مالی خوبی نداشت، برادرم بیشتر دنبال شغلی برای خود بود.

مرادی اظهار کرد: مسعود اخلاق بخصوصی داشت، پیوسته به مستمندان و فقیران و بی سرپرستان روستا کمک می کرد، رسم بود آخر پاییز پشت بام‌های خانه‌ها را کاه‌گل می کردند که مسعود این کار را برای زنان سالخورده و بی‌سرپرست انجام می‌داد، از باغ پدریمان برای آنها انگور می برد، در دوران کوتاه زندگی‌اش مرتب به انجام کار خیر مشغول بود.

مرادی اظهار کرد: علی‌رغم اینکه مسعود در زمان انقلاب سن کمی داشت ولی فعالیت سیاسی انجام می داد و مسایل و جربانات انقلاب را به روستا و منطقه منتقل می‌کرد، مسعود جزء افرادی بود که در زمان انقلاب تلاش بالایی داشت.


وی افزود: بعد از پیروزی انقلاب مسعود به تهران رفت تا کار کند، در آن زمان وی در جریان انقلاب هم قرار داشت، به روایتی از دوستانش برای ما نقل شده است، زمانی که مسعود در تهران بود در درگیری بین نیروهای شاه و نیروهای انقلابی در یکی از خیابانهای تهران، در پشت بامی قرار داشته و از آنجا به سمت نیروهای ضدانقلاب سنگ پرتاپ می کرده که نیروهای شاه در پی دستگیری وی اقدام می کنند، به دلیل سن کم مسعود باور نکرده بودند که شهید مرادی چنین کاری انجام می داده، در همین حال شوهر خاله‌ام که در آنجا بوده را دستگیر می کنند و آنرا نزدیک ۳ ماه به زندان می اندازند.

برادر شهید مرادی ادامه داد: خرداد سال ۵۷ بود که مسعود دوران ابتدایی را به پایان رساند و بیشتر در کنار پدرم و با برادر بزرگتر از خودش در کار بنایی مشغول بود، اواخر سال ۵۹ زمانی که غائله کردستان اتفاق افتاد، مسعود به من گفت«می خواهم به جنگ بروم»، اولین بار  در سال ۶۰ به منطقه کردستان اعزام شد.

برادر شهید مرادی گفت: مسعود بعد از آموزش چند ماهه، عضو رسمی سپاه پاسداران شد، مسعود بعد از آغاز جنگ در سپاه نماند و پیوسته در منطقه کردستان و مناطق عملیاتی شرکت داشت، در عملیات رمضان به عنوان مفقود بود، در این عملیات ۱۳۰ نفر شهید و ۱۳۰ نفر مفقود شدند، به ما اعلام کردند مسعود جزء مفقودین است، در این عملیات مسعود بیهوش و رزمندگان آنرا به بیمارستان شیراز انتقال داده بودند و در بیهوشی بسر می برد، بعد از بهبودی و گذشت ۳ الی ۴روز با لباس بیمارستان به اراک آمد، نیمه‌های شب بود که مسعود با لباس بیمارستان از شیراز به خانه ما در اراک آمد. وی در ادامه افزود: قرار بود به لحاظ وجود مشکلات امنیتی در منطقه، محافظانی را برای بیت امام جمعه معین کنیم، من به مسعود پیشنهاد دادم تا در این تیم عضو شود، مسعود نپذیرفت و گفت، داداش من نمی توانم، نیروی حفاظتی زیاد هستند ولی نیروی جنگ در منطقه کم‌اند، مسعود پیوسته در خط مقدم بودند و در زمان مرخصی نیز در سپاه روستای دهسد با بسیجیان مشغول بود.


مرادی در حالی که لبخند بر چهره داشت به شجاعت‌ها و دلاوری‌های مسعود اشاره کرد و گفت: تیراندازی مسعود قابل تحسین بود به طوری که در مسابقات تیراندازی در سپاه و منطقه همیشه حرف اول را می زد، در عملیات والفجر ۳ مسعود مسئول گردان بود، آرپیجی هم می‌زد، به روایت دوستانش ۱۴ تانک را در همان منطقه سرنگون می کند، به گونه‌ای بوده که خون از گوش‌هایش بیرون می‌زده و چیزی نمی شنیده است.


برادر شهید گفت: شجاعت مسعود و کارهایش زبان زد همه دوستان و همرزمانش هست، یکی از دوستانش برای من تعریف می کرد در هنگام اعزامم به جبهه برای اینکه برای اولین بار به جبهه اعزام می شدم وحشت عجیبی در دل داشتم، بعد از رسیدن به جبهه، پیکی من را پیش بچه های اراک برد، آنجا که رسیدیم پیک صدا می زد، مسعود یک نفر گفته من را پیش بچه های اراک ببرید، شهید مرادی در عین حال که من را نمی شناخت با لبی خندان با من احوال پرسی کرد و گفت، بدو کار داریم و کوله را پشت من انداخت، من وقتی دیدم پسری با جثه کوچک‌تر از من با چنین روحیه شاد در جبهه کار می کند، تمام رعب و وحشتی که در وجوم بود ریخت.


مرادی گفت: من شجاعت و مردانگی که در وجود مسعود بود را در وجود هیچ یک از بچه ها ندیدم، در طول روز در یک نقطه‌ای می نشست و گراهای سنگر عراقی را می گرفت و شب با همان گرا نیروهایشان را اسیر می کرد، در منطقه مارهای بسیاری بود که با آنها سربه‌سر بچه‌ها می‌گذاشت، بچه ها مدام در این فکر بودند که مسعود اذیشان نکند، مسعود بسیار شوخ‌طبع بود ولی براساس حجب و حیایی که مقابل من و بزرگترهایش داشت، من شوخی‌هایش را ندیدم.

برادر شهید به مجروح شدن دوباره شهید مرادی پرداخت و گفت: مسعود در والفجر ۴ در ارتفاعات کانی‌مانگا تعداد زیادی از افراد دشمن را به هلاکت رساند و در کمینی گرفتار شده بود که تیربار دشمن قسمت راست بدن و دست راستش را هدف قرار داد، ۶ تیر به دست راست شهید اثابت کرده و پشتش ترکش شدیدی خورده بود، اعلام کردند مسعود در این عملیات شهید شده و جنازه‌اش در منطقه جا مانده است، مسعود بعد از مجروحیت در بیهوشی بسر می برده که بچه های اصفهان آنرا به پشت خط انتقال داده و از آنجا به تهران منتقل شده بود، مسعود را به بیمارستان پارس نو تهران برده بودند، در آن زمان من قائم مقام سپاه استان مرکزی بودم، از تهران زنگ زدند و گفتند که مسعود در بیمارستان مجروح است، بلافاصله به آنجا رفتم، در بیمارستان بودیم که مسعود از من پرسید، داداش ببین انگشت سبابه ام سالم است، گفتم چرا؟، گفت برای چکاندن ماشه اسلحه به آن نیاز دارم، انگشتان دست راست مسعود از کار افتاده بود ولی انگشت سبابه اش سالم ماند.


مرادی گفت: در بیمارستان وقتی مسعود را بلند کردم دیدم ملحفه بیمارستان هم با وی جمع می شود، بیش از ۲۰ سانت پشت کتفش بر اثر ترکش شکاف داشت،مسعود را با همین وضع به اراک انتقال دادیم و آنجا درمان نسبی شد، بعد از چندی عملیات خیبر آغاز شد که مسعود نیز با اصرار زیاد به این عملیات آمد و به دلیل داشتن مجروحیت شدید نگذاشتیم جلوتر بیاید.


وی افزود: در زمان جنگ همسنگرانش از او پرسیده بودند الان چه حسی داری، مسعود گفته بود من الان به هیچ چیزی به جز خدا فکر نمی کنم، مطمئنم خدا من را می خواهد و شهید خواهم شد.


برادر شهید مرادی گفت: مسعود از سال ۶۰ تا زمان شهادتش پیوسته در جبهه بود، او در انجام کارهای نظامی مغز متفکر بود، با یک چاشنی انفجار انجام می داد، یادم هست یک شب میهمان داشتیم و مادرم در یک مجمعه نخودچی و کشمش، شیرینی و تنقلات آورده بود، مسعود قبل از آمدن میهمان ها چاشنی زیر شیرینی کار گذاشته بود، به محض بلند کردن شیرینی، چاشنی عمل کرد و نخودچی و کشمش و همه تنقلات به هوا رفتند.


مرادی در ادامه افزود: یکی از دوستان پدرم به لحاظ این که شلوغ کاری مسعود را چند باری دیده بود، به پدرم گفت که ما شب می خواهیم به خانه‌تان بیایم ولی به مسعود بگو مرا اذیت نکند، پدرم به مسعود سپرد که اذیتشان نکن، دوست پدرم بعد از شام در حین رفتن به خانه‌شان از ما خداحافظی کرد و به سرعت به سمت در حیاط می رفت که ناگهان انفجاری در حیاط رخ داد، دیدیم مسعود نزدیک در حیاط تله خط کشی با سیم های ضعیف کار گذاشته بود که با برخورد پای دوست پدرم منفجر شد، پدرم به مسعود گفت چکار کردی، مسعود در جواب گفت: خودش گفته بود مسعود تا شام اذیتم نکند حالا که شام خورده و دارد می رود.


وی افزود: مسعود استاد شنا و ماهیگیری بود، مسعود در رودخانه قره‌چای که از زیر روستایمان می گذشت به زیر آب می‌رفت و از گودال‌های کنار رود که ماهی‌ها جمع می شدند ماهی می گرفت، در منطقه عملیاتی هم در رودخانه شیلر برای تمام بچه های گردان ماهی می گرفت و کباب می کرد، نزدیک ۲ ساعت در دریاچه مریوان شنا کرد که در نهایت همه بچه ها فکر کردند مسعود و دیگر بچه‌ها غرق شده اند.

برادر شهید گفت: تنها خواسته مسعود از من متاهل شدن و ازدواجش بود، هیچ کمک دیگری از من نخواست، مسعود زندگی پر هنری داشت، احترام خاصی به پدر و مادرش می گذاشت، در خانه تمام کارهای بنایی را خودش انجام می‌داد، مادرم همیشه در بیان خاطراتش به کارهای مسعود اشاره و کارهایی که در خانه انجام می داد را بازگو می‌کرد.


مرادی در جواب اینکه شما نگران نبودید که آقا مسعود شهید خواهد شد گفت: با اخلاقی که مسعود داشت و به خاطر عدم دلبستگی اش به دنیا، مطمئن بودم شهید می شود، بعد از شهادت شهید زین‌الدین به من گفت داداش من می خواهم زود ازدواج کنم، مراسم عقد خیلی ساده ای برایش گرفتیم، جهیزیه ای برایش مهیا کردم و بعد از ۶ ماه برگشت و مراسم عروسی را برگزار کردیم و بعد از ۸ روز که در کنار خانواده اش بود به عملیات بدر رفت.

همرزم شهید گفت: شهید مرادی در عملیات بدر به عنوان معاون گردان علی ابن ابیطالب(ع) بود، در این عملیات حاج بشیر روشنی فرمانده عملیات بود که مجروح می شود و مسعود به عنوان فرمانده گردان معرفی می شود، مسعود تا آخر عملیات مانده و به روایت یکی از دوستانش که در لحظه شهادت ایشان را همراهی کرده بود گفت، من تا آخر بالای سر شهید مرادی بودم و به مسعود گفتم، بیا به عقب برویم،مسعود گفت، من اگر برگردم جواب مردم را نمی توانم بدهم؛ محمد صالحی یکی دیگر از همرزمانش که قطع نخاع شد گفت، من خودم شخصا در این عملیات نظاره گر بودم و دیدم شهید مرادی ۹۰ تانک دشمن را زد، شهید منطقه را کاملا بسته بود، بر اساس تجربیات خود تشخیص می‌داد کدام یک از تانک‌ها خالی و کدامیک هدفش حمله به ما است و آنرا می زد و با تاکتیکش یک به یک تانک‌ها را منهدم می کرد.


برادر شهید مرادی در حالی که بغض کرده بود به جریان ازدواج شهید مرادی پرداخت و اشک‌هایش جاری شد و گفت: شهید در روز آخر در زمان اعزام به منطقه و شرکت در عملیات بدر از همه بچه‌ها خداحافظی کرده و گفته بود من بخاطر اینکه دینم کامل شده دیگر برنمی گردم، حدیثی از پیامبر(ص) خوانده و در مضامین آن گفته بود من قبل از انقلاب به سن تکلیف نرسیده بودم و بعد از انقلاب نیز گناهی نکرده‌ام و ازدواج هم کرده و دینم کامل شد و قطعا شهید خواهم شد.


وی افزود: در حالی که در عملیات بدر جنگ تن به تن شده بود، از آنطرف خاکریز نارنجک گوشکوبی به سمت وی پرتاپ کرده بودند و ایشان از ناحیه بازو و صورت مجروح می شوند و به فیض شهادت می رسند.


وی در ادامه خاطرنشان کرد: همیشه عنوان نامه مسعود کمک به امام و ولایت فقیه بود، امیداواریم همه ما مسیر ولایت را طی کنیم.

قسمت اول:  ویژگی های شهید مسعود مرادی از زبان همرزمش /شخصیت های شهید مرادی از زبان فرمانده سپاه روح الله استان مرکزی
قسمت دوم: آقا مسعود خودشان را قربانی همه بچه ها کردند / شهید مرادی خیلی کم حرف و همواره تبسم خاصی بر چهره داشت

انتهای پیام/ش

تگها: شهید مرادی, خنداب, خبر, اخبار روز, همرزم شهید مرادی, شهدای روستای دهسد, خبرسازی, زندگینامه شهید, شجاعت, دلاوری, شهدا, مناطق عملیاتی

کانال تلگرامی نسیم خنداب
» مطالب مشابه

نظرات:

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد را وارد کنید: *